جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)
30
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى)
كاغذ به من داد كه نامهاى بود از يكى از دوستانش كه از لبنان براى او فرستاده شده بود . نامه راجع به موضوع كتابى بود از سخنان على عليه السلام كه نويسنده لبنانى استفاده كرده و جنبههاى چپ گرايى و سيستم سوسياليزم را با آن تطبيق داده بود و تذكر داده بود كه يك جلد آن را نويسنده - كه اسمش را فراموش كردهام - مستقيماً براى صدر بلاغى فرستاده كه به فارسى ترجمه كند و به صورتى منتشر كنند . زيرنامه نوشته بود : مراتب از شرف عرض پيشگاه شاهنشاه گذشت . فرمودند فوراً و دقيقاً تحقيق و نتيجه را به عرض ما برسانيد . به تاريخ همان روز . بختيار گفت : متوجه مطلب شدى ؟ گفتم : بلى . گفت : به دايره اجرائيات مراجعه كن . بدون ذكر هدف يك جيپ در اختيار بگير . آدرس منزل صدربلاغى را به هر طريق كه هست پيدا كن . او را با كتاب و ترجمه و هرچه مربوط به آن است دستگير و بازداشت كن . لزومى ندارد به زندان ببرى . بياور اتاق خودتان ، دقيقاً بازجويى و نتيجه را به من تلفنى خبر بده . يادآور شد به هيچ عنوان نمىخواهم احد ديگرى از اين موضوع آگاهى پيدا كند . و نام رئيس ستاد و رئيس ركن 2 را برد . پسر صدربلاغى را در زمانى كه در شيراز بودم ، مىشناختم . آن وقت مثل اينكه مشغول تحصيل در پزشكى ارتش بود و يكى از دوستان او كه در دانشكده افسرى بود و در زمان خدمت در شيراز كه من رئيس دبيرستان نظام بودم ، شاگرد من بود . به او تلفن كردم و تلفن پسر صدربلاغى را از او گرفت . به منزلش تلفن كردم . خود آية اللَّه صدربلاغى گوشى را برداشت . گفتم فلانى هستم ، از شيراز نامهاى دارم كه مىخواهم خدمت برسم ! گفتند : مبارك است ، اهلًا و سهلًا . آدرس دقيق را به من داد و بيش از يك ربع ساعت طول نكشيد كه در اتاقش كه دور تا دور مملو از كتاب و تعدادى هم روى زمين چيده شده بود ، اورا ملاقات كردم . زير چشمى ديدم همان كتاب مورد نظر در كنارش باز است و نوشتههاى او كه ترجمه از كتاب بود ، در كنار ديگرش ! آشنايى خودم را با پسرش بيان كردم . موضوع و مطلب را